
شعر، زهر مار است!

عارف صبور
زمانی مرا رغبتی بسیار به شعر بود. خوشخیال بودیم و تمام هم و غم ما یک قطعه شعر بود و جهانبینی و اندیشیدن ما استوار بر زبان موزون و ناموزون و ادبیات و کتابخوانی و از این زهرمارها... سالهای ۸۶ و ۹۰، گشایش و افزایش انجمنهای ادبی پروژهای نبود. دانندهها بیآلایش و بیتظاهر دانستهها و محبتها و اندوختههای شان را در گردهمآیی ها شریک میساختند. فارسی زبانها با مولانا و حافظ و سعدی و خیام بر سر پشتوزبانها نمیکوبیدند و پشتوزبانها نیز با پتهخزانه و رحمان بابا و خوشحال ختک و شیخ بستان بړیڅ و امیر کرور و رسمی بودن زبان نظامی و زبان قدرت، بر فرق فارسیزبانها وار نمیکردند. صمیمیت بود، محبت بود و همدلی بود. شاعر و شاعرچههای ما از ایران و پیشاور رو به وطن کرده بودند و گردهماییهای شان را در مزار و کابل و ننگرهار و بدخشان و هرات برگزار میکردند. فارسی زبان، از طعنههای ایران و پشتوزبان از طعنههای پاکستان به تنگ آمده بودند و به وطن برمیگشتند. زبان پشتو فقط جمعآوری تپی و در حد ادبیات فولکلور و چندتا تألیف عبدالحی حبیبی خلاصه نمیشد، کمکم رو به رشد بود، شعرها و داستانها و کتابهای معاصر ادبی فارسی به پشتو ترجمه شده بود، شعر نَو بر اثر ترجمههای فارسی به زبان پشتو وارد شده بود. دو ادبیات همزمان و همسنگ یکدیگر بدون فخرفروشی رشد و بالندهگی داشت. جوش و خروش انجمنهای ادبی فارسی زبانها برادران پشتوزبان ما را نیز برمیانگیخت و رغبت ایجاد میکرد...خلاصه ما رو به رشد بودیم و به آینده امیدوار.
این رشد و بالندهگی تازه جوانه زده، دوهمسایهی بخیل ما و سایر قدرتهای بخیلِ بینالمللی را نگران و پریشان کرده بود. کمکم، همسایهی فارسی زبان ما بعضی از جاسوسها و شاعرچههای خودش را به تفرقه توظیف کرد و همسایهی دیگر نیز در آنسوی خیبرپختونخواه، خون پشتو زبانهای ما را به جوش میآورد. پشتوزبان دشمن دانش و دانشگاه شد و فارسی زبان از کوزهی خامنهای و ولایت فقیه آب خورد. بیطرفها برای اثبات بیطرفی شان به اروپا و کشورهای مثلاً کفری فرار کرد و فرهنگ فرار مغزها رونق گرفت. دیگر برای توضیح زبان دانشگاه و زبان پوهنتون دیر شده بود. ادبیات پروژه شد، فرهنگ و زبان پروژه شد، روشنفکری پروژه شد و تاریخ پنجهزارساله پروژه شد. فارسی زبان، برای جستجوی دانش به تهران و قُم رفت و پشتوزبان به اسلامآباد و دیوبند و قصهخوانی پیشاور! چندتا شاعر مجموعهی شعری دار، اگر با هنر فَندگیری و وَندگیری آشنا نبود، دیگر شاعر نبود و نمیتوانست موسی پَلو بزند و به رستورانت کوشانی کباب نوش جان کند! پشتوزبان چون دید که پوهنتون به زبان او نزدیک است، فکر کرد دانش و دانشگاه و جای دانش و مکان دانش و محل دانش هم باید پوهنتون باشد و فارسی زبانها نیز هرگز زبان پوهنتون را درک نکردند که یک اختراع و فریب تاریخی نه چندان کهن است! سفرهی همدلی جدا شد و کباب فارسی زبانها کوشانی و سامانی و کوروشی و ایرانی و تهرانی شد و کباب پشتوزبانها چبلی کباب پیشاوری و دیوبندی و اسلامآبادی و راولپندی! و این شد که با این کبابها، گوشت جان یکدیگر را نیز کباب کردیم. چنان شد که انجام کار، که شعر و شاعر، شدند زهرمار! دیگر نه پوهنتون و دانشگاه و قُم و دیوبند ما را نجات داد و نه مثنوی مولانا و ختک و پتهخزانه!
گناه هردو طرف نبود، گناه چند دهه جنگ بود! نسل نَو، تازه طعم آزادی و آزادی بیان و گپ دل گفتن را چشیده بود. نَسل نو، به بیان احساس و عشقولانههای بههنگام و نابههنگام پناه برد و این احساسهای پاک و صمیمی، چاشنی تفرقه همسایهها شد و این شد که برای شعرگفتن، فرهنگ فَندگیری و پول و تمویل رایج شد! تاجران پروژهای ما نیز برای شعلهور ساختن این جوان تازه به شعر روی آورده و مجموعهی شعری دار، برای تبلیغ یک قطعه عکس خود و چند جملهی قدردانی به سبک گلستان سعدی از طرف شاعر، پولها داد تا طراح و یراستار ایران دیده و قصهخوانی پیشاور رفته حاضر شود و به رنگ و بوی تهرانی و پیشاوری ویراستاری و ویرایشش کند و به چاپ برود و چند نمونه توسط نوکران همسایه به اسلامآباد و قصهخوانی پیشاور و تهران و قُم ارسال کنند تا همسایههای ناجوان ما از وضع ادبی خام و لرزان ما آگاه گردند و نیشخند بزنند و سودهای شیطانی ببرند!
گناه نسل نو نبود! گناه از پیران آگاه و مثلاً روشنفکر خارج دیده و به خارج رفته بود. پیران ما که طعم خلقی و پرچمی و دموکراتی و لیبرالی وحدتی و شعلهی جاویدی و افغان ملتی و کارگری و تودهای و کمونیستی و... را چشیده بودند، چیزی برای توصیه به نسل جوان نداشتند. آنان نسل نَو را به ریشهکندسازی ارتجاع دینی و سرکوب لُنگی و منبر و ریش فرانخواندند. پیران ما نیز، به فرهنگ تازه رواجیافته و یا از قبل ماندهی وندگیری آلوده شده بودند. نَسل نو از دوهمسایه وند میگرفتند و پیران ما از همسایهها و شیاطین بینالملی. پیران ما وندگیری شان بینالمللی بود. نسل نو نیز، به وَند و وندگیری آلوده شد، تا این که جوان دکترا دار و ماستری دار ما برای مردم چهارچهار کیلو گندم توزیع کرد و شهردار کابل ما نیز یک نفر برای نگهداری چتری خود مؤظف کرد تا جوابی داده باشد در مقابل فیلم چتری برای دو نفر!
ما را نه دانشگاه نجات داد، نه قُم، نه تهران و نه دیوبند و نه اسلامآباد و نه قصهخوانی پیشاور! نه شعر کار سازشد و نه سلفی با میز نوروز و علف سبز و کتاب حافظ و تنظیم هفت تا سین و سمنک! نه کباب کوشانی به جان ما نشست و نه کباب چبلی و بوت و کِرمِچ! و سرانجام، شاعر جوان ما با هفت تا مجموعهی شعری خود افسرده و پشیمان شد و دانه دانه شعرهایش را از مجموعههایش بیرون کرد و روی صفحات مجازی در برابر چندتا لایک به نمایش گذاشت تا شیرینی پسند و پذیریش چندتا شاعر پشیمان دیگر تسلیبخش روانش گردد! من نیز از جملهی همین شاعرچههای سرافگنده و بیوطن هستم و خوشبختانه مجموعههایم را که دستنویس بودند، پیش هیچ تجاری دست دراز نکردم تا پول چاپ آن را بدهد و زیر دیوار بالاحصاربلخ، مقابل خانقاه مولانا، کنار جمجمهها و مفاصل دیوار بالاحصار همه را آتش زدم و همان شد که از شعر وداع گفتم! شعر، با آنکه در وطن پول و نان نداشته است، اما همسایهها برای ما پول و نان فرستاده اند تا بنرهای کمیتهی امداد خمینی و جملات قصار دیوبندی را به چاپ برسانیم و نیمی آن پول را به جیب هم بزنیم!
و اینک بیش از ده سال هست که در مورد دین و لُنگی و پشم و ریش کتاب خواندم و دیدم که چه فرصت بزرگ و غنیمتی را از دست دادهام و سخت پشیمان هستم. نه من وطن را با مطالعات دینی آباد کردم و نه آن جوان شاعر هفت مجموعهی شعری دار! هردو سخت شکست عشقی خوردهایم و وطن را به لُنگی و پشم گذاشتیم و به خاطر آیندهی فرزند و آرامش خاطر به اجبار ترک وطن کردهایم.
این بیرونها نیز پروژه فراوان است! فرانسه، آلمان، سویدن...وطندارها همه جا به یافتن پروژه مهارت پیدا کردهاند. این تنها مهارت دو دههای اوست! گریهها و فریادهایی که از وضعیت زن و کودک و جوان وطن ... درشعرهایش زده است را به دوست فرانسهای و آلمانیاش شریک میسازد و او را وادار میکند تا ترجمهاش کند و چندتا سازمان پروژه بده برای او همایشی مهیا و ترحم ناچیزی هدیه کند و شاید هم کمکی! و سرانجام، این مهارت به دروس آنلاین مضامین مکتب میانجامد و دختری که در وطن از مکتب منع شده است و اشک ریخته است توانایی فعال ساختن انترنت را دارد و مبایل هم میتواند بخرد اما پولی برای یک لقمه نان ندارد! این هم فهم جوان ما که از اروپا به افغانستان به صورت آنلاین مهر و دانش و درسِ فهم میفرستد.
ما طنز جهان شدهایم و پروژهگیر جهانیان و هنوز هم شعر میگوییم برای درد وطن، اشک دختران ناتوان، فقر و بیکاری چون باور داریم، تنها صداست که میماند!
از دل و جان با لُنگی و پشم و ریش مخالفیم ولی به چهره نمیآوریم و زبان نمیگشاییم، چون مبارزه نان ندارد و یا اگر هم مبارزه میکنیم به سازمانهای ضد دین و منفعتطلب سر خَم میکنیم تا حداقل پول بنرهای ما را بدهد و برای مبارزه در مقابل دروازه براندنبورگ شهر برلین ایستاده شویم و ویدیوهایش را هم به شبکهی من و تو و بیبیسی و صدای آمریکا بفرستیم تا گزارشی از مبارزهی ما تهیه کند تا وطن آباد شود و بالاخره بیبیسی فارسی ویدیوی مبارزهی ما را پُست کند و بعد نجیب بروت و بچهگک قطغنی و وزیر اطلاعات و فرهنگ حماقت اسلامی هم کمنتهای تُند بنویسند!
من هم دلم درد کرد و این متن بیسر و ته و بیربط و نه چندان با ادبیات فیشنی را نوشتم، مبتدا و خبر هم ندارد، حتی عنوانش به متن بیربط است، فقط یک گزارش پوچ فیسبوکی است! به اشتراک هم اگر میگذارید، لطف میکنید، نام اینجانب را هم ذکر کنید که امروزه پروموشن و کاپیرایت خوب چَلِش دارد!



دیدگاهها
هنوز دیدگاهی نیست، دیدگاه تان را بنویسید!
دیدگاهی و گپی اگر دارید، بنویسید.