Skip to content
Aref SaboorAREF SABOOR

آغازی نه چندان بد | ذهنِ مستعمره | سوم

عکس عارف صبور

عارف صبور

خوانشِ ۶ دقیقه‌ای۳ میزان ۱۴۰۱ذهن مستعمره · یادداشت‌ها و اندیشه‌ها

ذهنِ مستعمرهبخش ۳ از ۸

بپسندید!
یک کفِ بلند بزنید!
دیدگاه تان را بنویسید.
هم‌رسانی:
هم‌رسانی در اِکس
هم‌رسانی در لینکداِین
هم‌رسانی در تلگرام
هم‌رسانی در وَتسپ
هم‌رسانی در فیسبوک
لینک را کاپی کنید

نوجوان بودم، نوزده-بیست ساله. درست زمانی بود که کم کم آگاهی برایم لذت بخش بود. انباشتن اطلاعات، دانستن اندیشه‌ها، نوجوانی و خامی، تناقضات، عطش دانستن و آموختن، اشتراک گذاشتنِ آنچه که آموخته‌ام، دوست داشتم داننده‌گی‌ِ ناچیز و خامی‌ام دانسته شود، دوست داشتم همه بدانند کم کم از جهیل بودنم فاصله می‌گیرم و درحال جاری شدن هستم، خلاصه یک آغاز خیلی بد نبود.

انزواطلبی و گوشه‌نشینی‌هایم روز افزون می‌شد، به ندرت به شب‌نشینی‌ها و دعوت دوستان پاسخ می‌گفتم. بایستی برای خودم وقت می‌گذاشتم و کمتر وقتم را به وقت‌گذرانی‌هایی از مجبوری، مصرف می‌کردم. وقت‌گذاشتن برای خود و آگاهی و مطالعه لذت‌بخش تر می‌شد. لذتش در این است که مطالعه و آگاهی و کتاب، یاران بدون توقع اند و شما در بدل خواندن یک کتاب و اندیشیدن به آن، به جز وقت و اندیشه چیز دیگری مصرف و پرداخت نمی‌کنید که این مصرف و پرداخت نیز سرمایه‌گذاری برای خود شماست، برای همین لذت‌بخش است!

برای شکایت‌ها و گله‌ها و شایعات و گپهای دوستان و نزدیکان نیز بی‌اعتنا می‌شدم. چنان رودی جاری، که رویش هیچ چیزی نمی‌تواند بنشیند و استقرار یابد و به راستی که روی آب جاری و خروشان چیزی نمی‌ایستد! روی من نیز شکایت‌ها و گله‌ها و حرف‌های چنین و چنان شاکی‌ها و گله‌چی‌ها و گپ‌چی‌ها نمی‌ایستاد. به خودخواهی متهم می‌شدم و به این اتهام و اتهامات دیگر نیز لبخندم می‌گرفت و از این‌‌که سواد ارتباطات من صعیف می‌شد، نگران نبودم و گاهی از بی‌ارتباطی خوشحال هم می‌شدم! خواستنِ خود و رجوع به خود، خودخواهی نیست به آن معنایی که خودخواهی از نظر اخلاق رایجِ اجتماعی ما جاافتاده است.

هرچند مولانا گفته است: آدمی فربه شود از راه گوش، ولی من در این مقطع زمانی، گوش‌هایم را به کری زده بودم، برای شایعات، تخریب و منفی‌بافی‌ها و هرچه و هر صوت و صدایی که انرژی منفی پخش کند، گوش‌هایم بی‌اعتنا بود. من بودم و منی که تازه به آن دست‌یافته بودم. میان دو من جدال ما همیشه درمی‌گرفت! منی که بیست سال، سلول‌های مغز من با آن رشد کرده و بزرگ شده‌ بود، و از طرفی دیگر این منی که در اکنون جاری است و داروندارِ بیست سال مرا جهیل و آب ایستاده و گندیده می‌پندارد، مرا به رقص موج‌ها و ضربِ صخره‌ها و عبور از فراز و نشیب‌های جاری شدن فرا می‌خواند، برایم ترسناک بود. این ترس طبیعی بود و نیز وحشتناک. زیرا یکی برای شما بگوید، بیست سال، یا تا اکنون هرچه ترا به این شمایل، یا به این تشکیل، شکل داده است، یک زنده‌جان بیهوده‌ای و تفاله‌ای جان‌دار به شمایل انسان و بیست سال را در خواب بوده‌ای، باورهایت در تو گندیده‌اند، اندیشه‌های اندیشیده شده‌ی سمی در ذهن داری، و از خود یک تجسد سهل‌انگار و فقط زنده شکل داده‌ای و بوی گند بیست‌ساله‌ات آن تویی که ماورای این تشکیل اکنونی تو پنهان شده‌است را دفن کرده‌است و تو بیست سال زیر خاک باورهای گندیده‌ات دفن بوده‌ای! یکی این‌همه را ناگهان برای شما بگوید، طبیعی‌است که به غیرتِ بیست‌ساله‌گیِ زیسته‌شده‌ی تان برمی‌خورد و دچار وحشت می‌شوید!

اما باری اگر جاری شدید، دیگر وحشتی در شما نیست. اما این جاری شدن، شادی آفرین و گاهی اندوه‌ناک است. چون بیست سال شما هدر رفته است. هرچه شما خود را قوی بگیرید و حسرت سال‌های به گند رفته را نخورید، اما اندوه آن شما را گاهی تکه تکه می‌کند! ولی نگران نباشیم، چون خُو پذیر است نفسِ انسانی!

از میان کلمات، کلمه‌ی پذیرش مرا به لبخند وا می‌دارد. چون خاصیت خوبی دارد، در نخست همه چیز را به ما می‌پذیراند و به دست اندیشه‌ی ما می‌سپارد تا اندیشه‌ی ما، پوست و هسته‌ی آن را جدا کند تا سیر و پیاز عنصر پذیرفته‌شده آشکار گردد. بیداریِ این نیروی پذیرش، یکی از کارهای زیبایی‌است که به عنوان یک زنده‌جان انجام می‌دهیم.

این منِ تازه‌ی بیست‌ساله‌، نخست مرا به آیین پذیرش فراخواند. پذیرشِ وجود و هستی همه چیز را، و مرا به صلح فراخواند. این‌‌که با موجودیت و هستی داشتن هیچ‌چیزی در جنگ نباشم. بگذارم، دیوارهای خانه‌ام وجود داشته باشند و دیوار بودنش اذیتم نکند چون محافظ سرپناه من‌اند، منِ پیشابیست‌ساله‌گی‌ام دیوارهای خانه‌ام را زندان می‌پنداشت و این منِ تازه، وجود آن را برای من می‌پذیراند، جهت اندیشیدن مرا تغییر و جریان داده است. این‌که بپذیرم، کشف‌شده‌ها، باورشده‌ها، اندیشه‌ها، اشیا، زنده‌جان‌ها، مثبت‌ها و منفی‌ها، خوبی‌ها و زشتی‌ها، زهرها و شیرینی‌ها -هرچند این دوگونه‌گی‌ها اختراع ماست- و...همه چیز وجود دارند و من با وجود آن‌ها هیچ مشکلی نداشته باشم چون وجود هرچیزی بر حسب یک ضروت طبیعی و غیرطبیعی است!

منِ اکنون شده‌ام، جاری و در صلح. آیین من پذیرش است و همه چیز در من حل می‌شود و از من می‌گذرد، رودی که به فراز و نشیب و ضرب صخره‌ها به جز جاری شدن و موج و خروشنده‌گی واکنشی ندارد. با گذشته در صلح‌‌ام، آینده می‌آید و در اکنون جاری‌ام.

در اکنونم و باورها و اندیشه‌های اندیشیده‌ شده و ذخایر اطلاعات پیشابیست‌ساله‌گی‌ام را مرور می‌کنم. زمان کوتاهی می‌گذرد از تشییع جنازه‌ی بیست‌ساله‌گی‌ام! چه گندی را بنام زنده‌گی زیسته‌ام! احساس می‌کنم قرن‌ها را از دست داده‌ام و این جاری بودن در اکنون چه اندوه‌ناک و بی‌انجام است! اندوه‌، انسان را همیشه متناقض می‌کند! آنچه که ما را به نَفسِ عمیق و آرامش فرامی‌خواند صلح با خود و پیرامون و توصل با اکنون است. هنوز در اول کار قرار دارم که دراز است ره مقصود و من نو سفرم!

چندی از تشییع جنازه‌ی بیست‌ساله‌گی‌ام نگذشته بود. همه چیز بوی پذیرش و صلح می‌داد. سفید شده بودم و همه چیز را از سَرِ نَو می‌آموختم، از درون روضه‌ی شهر مزارشریف که می‌گذشتم، از وعظ و داد و فریاد و نفرین کسانی که صدای شان از بلندگوی می‌برآمد، اذیت نمی‌شدم. گل‌های روضه را با خارهایش قبول داشتم، برایم تأمل‌برانگیز بود، خارها و گل‌ها یک دیگر را در یک ریشه و ساقه پذیرفته بودند و صلح داشتند و زیبایی اهدا می‌کردند. پذیرش، صلح و اهدا، دلیل آن شده بود تا کبوتران سفید وجود و تجمع پیدا کنند و مردم برای شان دانه‌های صلح و پذیرش اهدا کنند. این خوش‌خیالی‌های پسابیست‌ساله‌گیِ من بود. از دروازه‌ی جنوبی روضه می‌گذشتم و ناممکن بود به کتاب‌فروشی بیهقی، حاجی عبدالقیوم و تَهکَوی سعادت سری نزنم. حتی منظم بودن کتاب فروشی سعادت و بی‌نظمی کتاب‌فروشی حاجی عبدالقیوم نیز مرا اذیت نمی‌کرد. تجمع آگاهی و کتاب برایم یک صلح بود. وقتی از هر سه کتاب‌فروشی بیرون شدم، حتماً سری هم به کتاب‌فروشی‌های کنار سرک روبروی بیهقی می‌زدم. اکثر این کتاب‌ها مضامین مکتب بودند که روی جلد آن نوشته بود کتاب‌های درسی متعلق به وزارت معارف بوده خرید و فروش آن جداً ممنوع است. با متخلفین برخورد قانونی صورت می‌گیرد. و برای همین به فروش می‌رسید و برخورد قانونی هم صورت نمی‌گرفت!

اکثر کتاب‌ها مضامین مکتب بودند. گاه‌گاهی کتاب‌های بریان تریسی نیز دیده می‌شد، و فروشنده کتاب قورباغه را قورت بده را پیش رویم به عنوان پیشنهاد گذاشت، پوزخندی زدم و تمایلی نشان ندادم، چون از لحاظ روانی چنان هم وضع درونی من خراب نبود و کارخراب نبودم که آن کتاب را می‌خریدم و قورباغه‌های درونم را من قبلاً قورت نه بلکه دفن کرده بودم! میان این‌ کتاب‌ها، کتابی یافتم که توجه مرا جلب کرد. ذهن بی‌انتها، جسم پُردوام از دیپَک چوپرا نویسنده‌ی هندی. کهنه و ورق‌هایش نارنجیِ تیره بود. فروشنده دستمالی گِردِ سرش داشت و رویش را آفتاب به رنگ چوب چارمغز کرده بود. قیمتش را پرسیدم، گفت پنجا بتی میشه! آخر زده و کَنده ده افغانی از پیشش گرفتم. این کتاب در همان آغاز پسابیست‌ساله‌گی، هم‌سطح جاری شدنم بود و این جاری شدنِ پسابیست‌ساله‌گی، یک آغاز بد نبود!

ادامه دارد...

بپسندید!
یک کفِ بلند بزنید!
دیدگاه تان را بنویسید.
هم‌رسانی:
هم‌رسانی در اِکس
هم‌رسانی در لینکداِین
هم‌رسانی در تلگرام
هم‌رسانی در وَتسپ
هم‌رسانی در فیسبوک
لینک را کاپی کنید

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی نیست، دیدگاه تان را بنویسید!

دیدگاهی و گپی اگر دارید، بنویسید.

نوشته‌های مشابه

بپسندید!
یک کفِ بلند بزنید!
دیدگاه تان را بنویسید.
هم‌رسانی