
آیینِ پذیرش | ذهنِ مستعمره | پنجم

عارف صبور
مدتی را معلق بسر بردم. هرچند با چنین حالتی، حجم آگاهیِ من هر لحظه در حال افزایش بود ولی هرگز این آگاهی به معنای تظاهر به دانندهگی و دانایی نبود. این آگاهی، پیبردنی و دانستنی از یک نادانیِ بزرگ بود. آگاه میشدم که هرچه به عنوان باور و اندیشه در ذخیرهگاه ذهنم داشتم و به آن ارزش و اعتبار و افتخار قایل میشدم و حتی به آن عشق میورزیدم و پرستش میکردم، پی میبردم که همه بیکاره و تفاله و نخاله و زباله هستند و بوگرفتهاند و کرمزدهاند و نخجیرم کردهاند! حداقل به درکِ این بیت ابوشکور بلخی نزدیک شده بودم که: تا بدانجا رسید دانشِ من/ که بدانم، همی که نادانم!
این دقیقاً زمانی بود که خودِ بیستوچندسالهام را که محصولی از باورهای باورشده و اندیشههای اندیشیدهشده و تاریختیرشده بود، کاملاً کنار گذاشته بودم. خودِ مصنوعیای که ساخته و بافته و تراشیدهای از یک هویت معمولِ اجتماعی بود را وداع گفته بودم. خودم را به تماشا مینشستم و میدیدم پوست بدنم که پر از خشکیها و کهنهگیها و سوختهگیها و رنگها بودند، چنان ماری زیر نور آفتاب رها میشد و از تنم میریخت، یک بازتولدی دردناک و اندوهناک، و پذیرفتن یک انزوای درونیِ عظیم و وحشتناک و در عین حال رهاییبخش و آرامشآفرین! حالتی کاملاً متناقض، اما شگفتیآور و رهاییبخش.
این حالت تعلیق و آویختهگی، دو اثر و انرژیِ نیرومند برایم داشت. یکی رهاییبخش و آرامشآفرین بود، و دیگری اندوهناک و جانسوز. رهاییبخش و آرامشآفرین از آن جهت بود که مغز داشتنم را خودم با نیروهای درونی خودم حس میکردم، حس میکردم صاحب مغزم خودم هستم و این موهبت مجزا و مستقل صرفاً در من و برای رهایی من ریخته شده و گذاشته شدهاست و کاملاً از من است! و پی میبردم حالا زمانی است که خودم از دستانِِ مغزِ خودم بگیرم و راه رفتن با پاهای خودش را و اندیشیدن با نئورونهای خودش را به آن بیاموزانم. مادری شده بودم برای مغز خودم. شاید وقتی دقیقاً اینجای این نوشته را میخوانید ممکن مثالی خیلی پیشپاافتاده به نظر تان بیاید، ولی قدرت تصور من در آن زمان همین را تصویربندی میکرد.
نخستین چیزی که باید خودم را وادار به پذیرشِ آن میکردم، مسئولیت بود. اینکه در برابر آموزش و پرورش مغزم واندیشیدنم مسئولیت دارم، برای نگاهداریاش از گندیدن و گیرماندن در باوری یا اندیشهای مسئولیت دارم، برای حفاظت از انرژیهای آزاردهنده مسئولیت دارم، برای سلامت و صحت مغز خودم مسئولیتی مهم و انسانی دارم و خودم را برای پذیرش این مسئولیت کاملاً آماده کرده و فهمانده بودم و بایستی این وظیفهی انسانیِ خودم را میپذیرفتم.
انرژی دوم حالت تعلیق، اندوهناکی و جانسوزی بود. اینکه بیستوچند سال زندهگی یک جوان شرقی -به ویژه ما و شما- همه زباله و تفاله بوده است! انسان شرقی، چه بخواهد و چه نخواهد، نیم عمرش را در زبالهدان باورها و اندیشههای راکد، تحمیلی، مصرفشده، اندیشیدهشده، تاریختیرشده و خرافی هدر میدهد. این هدردهیِ عمر، در سیستم اجتماعیِ شرقیگریِ ماست. آگاهی برای یک انسان شرقی، از برای آن با ارزش و ارجمند است چون که بعد از بیستوچند سال جدال و جنگ و مبارزه و سعی و تلاش و پرداختن تاوانی بزرگ، به آن دست مییابد. آگاهی ممکن است برای یک انسان غربی مفهومی معمول و جزئی از روتین و روزمرهگیهای عادی او باشد، چون سیستم اجتماعی استوار بر آگاهی دارند. اما یک انسان شرقی بایستی تاوان سختی را برای دست یازیدن به آگاهی بپردازد. آنهم آگاهیای از نادانی بزرگ و تراژدی عمرِ نیمه هدر رفته! اینجا منظوری برای محکومِ شرقیگری و تقدیر از غربیگری ندارم و خوانندهی درستخوان و درستاندیش، تمرکزش را روی کلمهی آگاهی نگهمیدارد و مرا برچسبِ یک نمکنشناس شرقی و یک غربزدهی مفرط نمیزند.
این حالت معلق بودن، توأم با اندوه و وحشت بود. یک دست و پا گمکردهگیِ وحشتناک! وامانده در بیکرانهگی نادانی و آگاهی از نادانی، و آگاهی از ضیاع نیمهی عمرِ گرانبهای از دست رفته، ناتوانی برای یک آغاز، برای یک ادامه و برای یک جریان، یک کرَختشدهگی و بیحرکتی و بیجریانی، چنان شیئی رها شده از قوهی جاذبه و راهیِ یک راه بیبرگشت!
شما نمیتوانید باری اگر به آگاهی از نادانی خود برسید، دوباره به آن ناآگاهی برگردید، این یک هرگز و یک ناممکن است! برای همین، این راه، راه بیبرگشتیاست! ناآگاهی از نادانی وحشتناک است، اما آگاهی از نادانی وحشتناکتر و دردناک است!
مدتی را با این زمختی و کرَختی و انجماد بسر بردم! اما چنانچه گفتم، مسئولیت خودم را پذیرفته بودم. انسان وقتی مسئولیتی را به صورت جدی بپذیرد، معجزه رخ میدهد! مسئولیت من همان محافظت از مغزم بود، از خودم، از بودنم، از سلامت فیزیکی و روانیام! نخستین کاری که باید انجام میدادم، رهایی خودم از این کرختی و انجماد بود. پذیرفتن آنچه در اکنون هستم. این پذیرش در گام نخست، اخلاقی طبیعی و میتوانیم بگوییم یک نیروی شفابخش انسانی ماست. وقتی شما چیزی، کسی، امری، نیرویی و حالتی را میپذیرید، میسپاریدش به مغز تان، میگذارید تا از شما عبور کند، مغز خود آن را تجزیه میکند بدون اینکه شما مخالفتی کنید، مغز خودش به داد آن میرسد. چون مغز شما پاک و مصفا شده از اندیشهها و باورهای کور و مخالفتگر و منفی است، حالا شما در این برههی زمانی، به مغزی دستیافتهاید که خودش برای خودش میاندیشد و واکنش و برخورد آن با مفاهیم و پدیدهها سالم و طبیعی است و در برابر تضادها، اختلافات، انتقادات و حتی انرژیهای منفی و آزاردهنده انعطافپذیر است و از هیچ باور و اندیشهی از قبل ذخیره شده و منقضی دستور نمیگیرد.
برای همین، وقتی من کرختی و انجمادم را پذیرفتم و سپردم به دستگاه اندیشهام که برایم هضم و حل کند. این که هر رویدادی، طبیعی و بر علتی استوار است. و خالیشدن و تهیشدن زمانگیر است، آگاهی زمانگیر است، جریان داشتن و ادامه یافتن زمانگیر است و پذیرش، انسان را از قصور و سرکوب و جدال و شکنجهی خودی رهایی میبخشد. آیین پذیرش پیشه کردم، آیینی طبیعی، خوشایند و نیرویی برای ادامه و جاری شدن. وقتی شما نخست چیزی را میپذیرید، به آن از ارتفاع نگاه میکنید و به رگ و ریشهی آن پی میبرید. اینجا یاد گفتههای پدرکلانم میافتم که میگفت، پدرها و مادرها به یک خُو گفتن یا قبول کردن در مقابل گفتههای شان دل شان خوش میشود، و مابقی مربوط خود شما میشود بعد از خُو گفتن حتماً کار خود را میکنید! ولی در نخست، همان خُو گفتن اخلاق بدی نیست! و من نیز برای هرچه آزارم داد، در نخست خُو گفتهام، پذیرفتهام و انعطافپذیریام را حفظ کردهام و به صورت آرام از درون با کمک حضرت مغز، حل و هضمش کردم و راحت شدم.
آیین پذیرش شما را به آرامش میرساند، این که سیاهی نیز یک ضروت است، و سفیدی نیز ضرورتی دیگر. سیاهی شاخصهی سفیدیاست و سفیدی شاخصهی سیاهی، یکی در یکی دیگر، اعلام وجود و ظهور میکنند. آیین پذیرش، به شما میآموزاند که با هیچ پدیدهای بالفور مخالفت نکنید، چنانچه جلوی باد را نمیتوانید بگیرید، چه بخواهید و چه نخواهید، عبور باد را از گونهها و موهای تان حس میکنید! انسان ظرفیت همهچیز را دارد، ظرفیت یک نادانی بزرگ، ظرفیت آگاهی از یک نادانیِ بزرگ، ظرفیت تضادها و تناقضات، ظرفیت انعطافپذیری، ظرفیت مبارزه، ظرفیت حل نیروها، اندوهها، شادمانیها، دشواریها و ظرفیت اندیشیدن. آیین پذیرش، شما را به جریانی در لحظه مبدل میکند. یک تماشاگر هوشمند و این حالت را سالکان طریقت نقشبندی خوب تجربه کردهاند و آن را جزئی از اصول یازدهگانه طریقت نقشبندی که هوش در دَم و نظر بر قدم است، گماشتهاند. شما همزمان هوش در دَم دارید، یعنی آنچه بر شما میگذرد هوشیار هستید و نظر بر قدم یعنی ناظرِ بر گامهایی که برمیدارید و اقداماتی که میکنید هستید. من بدون این که وارد طریقت نقشبندیه شده باشم و آگاهی از اصول یازدهگانهی آن داشته باشم، وارد این مرحله شده بودم.
با آیین پذیرش، آموختهام و میآموزم که، در جنگ بودن با خود و مخالفت و محکوم کردن خود و همهچیز، نوعی دشمنی با خود است. زجر دادن خود است، خودخوری و غمدورن بودن است. انسان به صورت طبیعی، صاف و آیینهای هست. هرچند روی آیینه زنگار و غبار و گرد و خاکستر بنشیند، ولی آیینه، ذاتش آیینه است، مهم نیست که روزگار آن را محتاج خاکستر کند. آیین پذیرش، مشتهای بند شدهی مرا رها کرد، آیینهی زنگار گرفته و خاکستر پوشانیدهی مرا پاک کرد و با بیتی از بیدل مرا به رهایی و ادامه و جاری شدن، فراخواند:
با صافدل مجادله، با خویش دشمنیاست،
هر کس کشد بر آیینه خنجر، به خود کشد!
ادامه دارد...



دیدگاهها
هنوز دیدگاهی نیست، دیدگاه تان را بنویسید!
دیدگاهی و گپی اگر دارید، بنویسید.