
و همانا مؤمنان با یکدیگر برادرند!

عارف صبور
از مطلبآشنایی و رابطههای مادی و دوستیهای زیرکاسهای که بگذریم، برادری و دوستی امروزه یا دینمحور است و یا انسانمحور. رابطههای دینمحور خط تعریف شدهای دارد ]إنما المؤمنون إخوة[ و هر رابطهی دیگر که از این خط تعریف شده بیرون باشد، با اختلاف مواجه میگردد. برادریِ دینی یا دوستیِ دینی، مشروط بر مؤمن بودن و همدین شدن است! یعنی زمانی با یک مؤمن دوست یا برادری، که دعوت او بر مؤمن شدن را بپذیری! و در سفرهی دین با او همسفره شوی!
در دین، برابری عقیده و برابری اندیشهی دینی، شرط دوستی و برادری است. مؤمنی با این باور، با غیر مؤمنان در میافتد. هرچند سعی میکند دست دوستی دراز کند ولی با باورش ناسازگار و در جدال است. باورش او را در برابر غیر مؤمنین یک ابرانسان کاذب ساخته است! قهرمانی برتریجو که همواره در تلاش است برای کسب امتیاز به پیشگاه خالق، غیر مؤمن را برای مؤمنگری فراخوند! غیرمؤمن، ولو عزیزترین و آگاهترین و بیضررترین انسان روی زمین هم باشد، برای یک مؤمن، غیرمؤمن است و حتی شایستهی دوستی و رابطه هم نیست و یا هم اگر دست دوستی برحسب نیاز دراز میکند، عاقبتالامر فاصله میگیرد. زیرا جدال مؤمنی و غیرمؤمنی او را میآزارد. بسیار شنیدهایم که میگویند، اگر توماس ادیسون مسلمان بود، بهتر بود! با آنکه خانهی این مؤمن با نور ادیسون روشن است، اما باز هم به ذوق پذیرش مؤمن برابر نیست! مؤمنگری، نوریست که چشم معرفت و واقعبینی را کور میکند! به همنوع متمرکز نیست، به عقیدهی خود متمرکز است، و این برتریجویی خشونتآمیز است. وقتی به این جملهی مؤمن با مؤمن برادر است دقت کنیم، در اینجا مؤمن برادر مؤمن و مسلمان دوست مسلمان است، تبعيض آمیز و خلاف آیین طبیعی انسانیت است، خشونت از همینجا بر میخیزد!
دوستی، به تنهایی خود یک آیین است، آیینی فراجنسیتی، فرا مذهبی و فرادینی. آیینی فراگیر که رنگ و نژاد و جغرافیا و دین و مذهب را درآن راه نیست. متمرکز بر انسان است و خوبیهای طبیعی انسان، نه آنچه از آدرس دین به نام اخلاق دینی تبارز میدهد. وقتی متوجه میشویم جان کسی در خطر است، ناگهان، صرفنظر از نژاد، دین و جغرافیا به کمک او میشتابیم. این شتابیدن، نه از بافتهای دینی و نژادی سرچشمه میگیرد، بلکه اقدامی بسیار طبیعی انسان به همنوع اوست. دوستی، به معنای واقعی کلمه، از راه اندیشه و اندیشگری پایدار است.
وقتی در قلمرو اندیشه با کسی وارد رابطه میشوید، در نخستین گام پذیرش صورت میگیرد و این پذیرش زیباست. اولین گام محبت و مهرورزی، پذیرش است! این پذیرش از جریانیِ اندیشه است. باور امری راکد و ایستاست، اما اندیشه روان است، جریان دارد. و انسان موجودی ایستا نیست، ادامه دارد به قول معروف، مثل جویبار لحظهها جاریست. و این جاری شدن در خط اندیشه و بودن، نوعی رابطهی ناگسستنی میان دو انسان پدید میآورد، مواجهت و موازی بودن در خط زمان، در مدار بودن، اگر بسیار گپ بالایی نزده باشم، رابطهی شمس و مولاناست. آن دوتا برمدار بودن و جریان باهم مواجه و موازی شدند. با این وجود، دوستی از راه باور و عقیدهی دینی، پایدار نیست. مثال مولانا شاید اینجا لازم نباشد و نیازی هم نیست برای دوستی، شمسی و مولانایی اختیار کنیم، اما همین که فارغ از دین و نژاد و جغرافیا متمرکز به انسان باشیم، همهی انسانها را به هم وصل میبینیم، و این باورهاست که انسانها را از هم گریزان میکنند و به همین دلیل، به انزوا رفتن اهل اندیشه جای تعحب نیست زیرا اهل اندیشه، از خط دین و نژاد و جغرافیا عبور کردهاند و بر محور اصلی انسانیت بر انسانها نگاه میکنند. غیرمؤمن از مؤمن گریزان نیست، چون غیرمؤمن میداند که این مؤمنگریِ مؤمن، او را در چه چنبرهای حبس کردهاست، این مؤمن است که از غیرمؤمن میگریزد!
زیرا، عقیده از اندیشه در وحشت میافتد! عقیده بر این وحشت آرامش کاذب و پناه میدهد، برای همین عقیده بسیار آسان است و اندیشه سخت و جانکاه! اندیشه نیازمند اندیشدین و توجه به بودن است، اندیشه نیازمند حسِ واقعیت زندهبودن است، اندیشه نیازمند دقت کردن به سوالهای دورنی است، اندیشه نیازمند مرور و بررسی و نقد باورهای به اجبار پذیرفته شده است. اما، باور، چشم بستن و یؤمنون بالغیب کردن است که به هیچ زحمتی نیاز ندارد و آسان است. برای همین معتقد متفرق، فراوان داریم و اندیشمند کمتر! ای برادر تو همان اندیشهای، مابقی تو استخوان و ریشهای!



دیدگاهها
هنوز دیدگاهی نیست، دیدگاه تان را بنویسید!
دیدگاهی و گپی اگر دارید، بنویسید.